2.نمی دونم من کی هستم اصلا
نویسنده: طناز اطمینان
شماره ی 2
1391.10.17
نمی دونم امروز, من نمایش اجرا کنم یا بشینم کنار؟
نمی دونم کی دیروز و امروز و فردا شد؟
برید هرکی رو می گه: چقــــــــدر زود گذشت بیارید!
دوتا که بخوابونم زیر گوشش می فهمه اصـــــــــــلنم زود نگذشت!
خلاصه ما در حال هم زدن کافیمیکسمون بودیم باز (درجریانید که) که یهو ندایی گفت: طناز! پاشو برو لباس بابافیرورتو تنت کن که کار تو از همین الان شروع شد.
بعد ما نفهمیدیم آخرش برنامه نویسیم؟ طراح سایتیم؟ نقاشیم؟ آرایشگریم؟ طراح دکوراسیون داخلیم؟ عکاسیم؟ نویسنده ایم؟ یا اصلا دلقکیم؟؟؟
تو همین بهبوهه بودیم که یه ندای دیگه خوابوند پس گردن ما:
اـــــــــی طنّــاز!! از واژه های درگیر آمیز, بیشتر استفاده کن که مغز طلاب ما در گروی همین اندک تفکرات نهفته شده! لامصب یکم خون جیگرشم بیشتر کن که آدمامو بیشتر به وجد بیاره, آخرشم یه دو نقطه دی مرحمت کن که یک دل سیر به زندگی های نکبتی شون بخندن و بدبختیهاشون رو فراموش کنن!
دیگه ما هم کاسه ی کلمات رو برداشتیم و راهی دیار بهشت گمشده شدیم, آقا ما هرچی از درد و بلا نوشتیم, خندهشون بیشتر رفت به آسمون. با خودمون گفتیم: خاک برسر! بفهم! نفهم!
این شد که کوله بار آه و غرغر رو از بازار جمع کردیم و بساط لودگی و مضحکه رو مد کردیم.
آقایی که شما باشی, خانمی که شما باشی, الان شکر خدا کار و بارمون بد نیست! دهنمون رو که به میزان آ باز کنیم, تُن ها بنده پخش زمین می شن و خنده هاشون میره تا آسمون.
اما آخرشم نفهمیدیم ماموریت ما پخش کردن مردم روی زمین بود یا اراجیف بهم بافتن؟ یا تلف کردن عمر خودمون که نفهمیم این دردها چطور لحظه به لحظه ما رو پیر می کنن؟
شایدم اصلا خداوند باریک التعالی این رسالت خطیر رو به ما داد که خودمون رو فراموش کنیم.
آقا آخرش خدا دید که نه! ما یه پا بیشتر نداریم, زدو فراموشی رسوند به ما.
اما نمی دونست که حالا من از همین تریبون با تمام احترام از این جانب (خدا) در خواست تایید نامه ای که مدت هاست دستشه اما بررسیش نمی کنه رو برای بار صد هزارم می کنم.
دل این خدا واقـــعا خوشه! فکر کرده مثلا فراموشی که بگیریم دیگه ساز و دُهُلمون ردیف می شه!
واللا این خدا از صد تا اداره هم بدتره! لامصب جواب نمی ده که:| هی برو فردا بیا! برو پس فردا بیا! یه ماه دیگه بیا!
بابا به شخصه چند ساله دارم زنگ در این اتاق خدا رو فشار می دم, اما از سر لطف تکنولوژی گویا آیفونش رو تصویری کرده, قیافه ی نحس بنده رو که می بینه, جواب نمی ده:|
آخرش یه روز که در لباس دلقکی, با گوجه ی روی بینیم, وسط میدان داشتم از رو نخ رد می شدم و توپ ها رو می نداختم بالا, سوت و هورای مردم رو که شنیدم, دماقم شروع کرد به خاریدن! تا صورتم رو آوردم بالا که دماقم رو بخوارونم دیدم دهکی! این که خدای خودمونه قاطی جمعیت!
دیگه بلند گو رو برداشتم و صدام رو صاف کردم: با تشکر از همه, از خدای عزیز دعوت می کنیم به تریبیون تشریف بیارن!
حالا هی از ما اصرار! از خدا انکار!
اما اون روز بلاخره خدا خودش رو لو داد. نگو خودش بیشتر از همه به من می خندیده از اون بالا!
پاشده بود اومده بود تماشای سیرک من:| گویا از اون بالا ویوش خوب نبوده:|
همــــــــه آره... اما خدایا تو دیگه چــــــرا؟؟؟:|




نظرات
خوشم نیومد
:(((((((((((((
دل اربابت امام زمان میشکنه ...
RSS نظرات این ارسال